حكيم زجاجى
302
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو رفتند مروانيان در گريز * ز پيش لب آب ، خونابريز وشاقى فرود آمد از اسب خويش * به مروان چنين گفت كاى خوبكيش بيا اسب من بنده را برنشين * كه آمد بدانديش پرخشم و كين 330 سرافراز مروان بىپا و دست * بر اسب غلام دلاور نشست ز اندوه و غم بار بر جان نهاد * جگرخسته سر سوى هجران نهاد ببستند دروازه بر روى مير * گذر كرد از آن جاى مروان [ شير ] به حمص آمد از ره ، ببستند در * پر از خون جگر كرد از آنجا گذر به شهر دمشق آمد آن نامدار * نكرد اندرآن بوم و برزن قرار 335 به اردن شد آن نامبردار مرد * به حد فلسطين درآمد چو گرد وزآنجا گذر كرد بر رود نيل * رخ از غصه و غم شده همچو نيل دهى بود ، كرد اندرآن ده قرار * بهزودى سرآمد بر او روزگار به پولى چنان دولتى خاك شد * ز آل اميه جهان پاك شد نه تيغى ز شخصى جدا كرد سر * نه تيرى ز كيشى برآورد پر 340 كمندى نپيچيد در گردنى * سرى را به خون تر نشد دامنى نه سرنيزهاى گفته با سينه راز * نكرده زبان تيغ در كس دراز زمين و زمان بستدند آن سه تن * كه بودند سردار صد انجمن به علم و به مردى ، به عقل و به راى * نبودست از آنسان سه كشورگشاى يكى زآن سران بود مروان شير * كه چون او نبودست شاه دلير 345 نخست از خلافت جهانگير بود * در آران و اربادگان مير بود مصافى كه او كرد با كوه و دشت * فزون بود گويند از سى و هشت در آن حربها بود او را ظفر * اگر در حضر بود اگر در سفر چو اقبال برگشت ، زآن كارزار * هزيمت بشد با سوارى هزار نه مردى بهكار آمد آنجا نه زور * چه چاره كند شه چو برگشت هور 350 دوم بود پور هبيره يزيد * كه چون او به مردى نيامد پديد ورا دانش و طالع و زور بود * نماينده چون بر فلك هور بود بگويم كه چون كشته شد مرد كار * چو روزش سر آمد ، بشد روزگار سيم كاتبش بود عبد الحميد * كه هم پاكدستور بد ، هم عميد